در اعماق شیار شب که عطر اطلسی ها،تمام فضای شاعرانه ام را پر میکند...و چشمان روشن ماه اشعار خیسم را نظاره گر است، وقتی که نرمش شبنم به روی دامن خونین شقایق ها...لغزش افکارم را به سوی تو می خواند...و غرور خسته ام در انزوای مبهم تو!!شکسته می شود...باز،می خزی در خیال تنهایی من.

به تو می اندیشم که از طلوع خورشید پر فروغ تر و از پهنای بی کران شب پر  شکوه تری...

به تو اندیشیدن آسان است....

همانند غزل خواندن....

و یا دویدن در کوچه باغ های این دهکده ی تنهایی.

به تو می اندیشم ای فروزندگی شعر واحساس من و ای محرم اسرار بی کسی ام....

به تو می اندیشم ای شعر شکفتن من و ای دلیل من برای کوچیدن از خود...مرا در آسمان آبی نگاهت رخصت پرواز ده....شاید آبی آسمان چشمانت را ربودم.....شاید ....