قصه نیستم که بگویی...
قصه نیستم که بگوئی ..
نغمه نیستم که بخوانی ..
صدا نیستم که بشنوی ..
یا چیزی چنان که ببینی ..
یا چیزی که چنان بدانی ..
من درد مشترکم ..
مرا فریاد کن ..
درخت با جنگل سخن میگوید ..
علف با صحرا ..
ستاره با کهکشان ..
و من با تو سخن می گویم ..
دستت را به من بده ..
حرفت را به من بگو ..
قلبت را به من بده ..
من ریشه های تو را دریافته ام ..
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام ..
و دست هایت با دستان من آشناست ..
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 5:26 توسط بهنام
|