دلتنگی

چقدر سخت است که در میانه دریای حرف های ناگفته ات، برای گفتن حرف هایت دنبال کلمه می گردی و " سکوت " را می یابی، می خواهی فریاد بزنی، اما سکوت می کنی. باز هم مثل همیشه " سکوت " بالاترین " فریاد"ت هست. می خواهی " گریه " کنی، دنبال بهانه می گردی و چه خوب بهانه ای است " دلتنگی " برای کسی که شاید حتی " دلتنگی "ات را هم باور ندارد. این بار هم بغض می کنی اما نمیخواهی بغضت بترکد و باران اشکهایت روی گونههایت بلغزد. نمی خواهی سبک شوی، حتی نمی خواهی از " دلتنگی "ات برایش کم شود. چقدر سخت است " بیقراری " برای کسی که مطمئنی حتی به یادت هم نیست و تو چقدر آسان، این سختی را قبول میکنی.
مهربانم، ای یار، یاد قلبت باشد؛
یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش می بوسد
و دعا می کند این بار که تو
با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید
به شب معجزه و آبی فردا برسی...