آری ...

تو یگانه ای ... تو دردانه ای ... تو وجودی ... تو حیاتی ...

چگونه بی تو, تو این دنیای وارونه قدمی از قدمی بردارم؟

آخر چرا؟

آری خف دارم ز روزی که بیایی ...

خف دارم ز روزی که به پای عشقه مقدست بمیرم و تو ...

بدانی که چه دیر آمده ای ...

آه ... خدایا ... تو نجاتم ده ز این ویرونه راه

آه خدایا ...

تو به او بیاموز رسم عاشقی را ...

تو به یادش آور منه مجنون را ...

تو نشانش ده ...

به او با گوهر وجودت بگو ...

بگو که منه مجنون ... جز عشقش بهانه ای و جز ... نگاه پرمهرش ... نفسی برای زیستن ندارم ...

چرا بد میکنه با این دل خستم ...

خدایا ...

من که توانی ندارم ز خود ...

میدونه مجنونش شدم ... اما ... نمیدونم چرا نمیخواد باورش کنه ...

عشقم حقیقته ...

نه عادته ... نه هوسه ...

به تو که خدامی قسم ...

به تو که یاورمی قسم ...

 پشت و پناهی جز تو ندارم ...

میدونی که نمیتونم بهش بگم ... میدونم که میدونی ...

چرا تو که میتونی ... این کارو واسه منه حقیر که اومده ...

اومده بگه ...

خدایا خستم ... خستم ز این دنیای وارونه ...

به خودت که خدامی قسم ... دیگه طاقت ندارم ... 

نمیکنی ...

چرا رنج و عذاب این دنیا نثار ...

نثار منی شده ...

که تو این دنیای بی رحم ... عمر زیادی نکرده ...

این بنده کوچولو اومده به درگاهت ...

که بگه ...

نمیتونم ... نمیتونم دیگه بدون اون شبو به سپیده برسونم ...

حالا میترسم ز روزی که ...

نگم و ... دیر بشه ...

نتونم بگم ... چقد مجنونشم ...

اونوقت ... من بمونم و ...

یه مشت کاغذ سوخته ...

خدایا ...

دیگه خسته شدم از نصیحت ...

دیگه خسته شدم از فلاکت ...

دیگه خسته شدم ...

از اینکه برای یه لحظه شنیدن صداش ...

هزار تا بهونه بیارم ...

نمیتونم بگم ... نمیتونم بگم دلم برات تنگ شده بود ...

دسته خودم نیس ...

خدایا ... 

تو خدایی ... تو عظیمی ...

کم کم دارم میرسم به اون داستان همیشگی ...

اونی که میگه ...

" برای هزارمین بار ازم پرسید: تا حالا شده دلتو بشکنم؟

منم برای هزارمین بار به دروغ گفتم: نه ... تا مبادا دلش بشکنه "

دیگه رسیدم ...

دیگه رسیدم به ...

 

... فصل آخر ...