عشق -اعتماد
نمی دانم ..
چیزی میان ما گم شد ..
که هر گز آن را نیافتم ..
پس مرا فراموش کن ..
مثل قصه های مادر بزرگ ..
که هرگز وجود نداشت ..!

هر روز همین ساعت می دیدش.چند بارم بهش سلام کرده بوداما همش بی جواب مونده بود.
شبیه هیچ کدوم از اطرافیانش نبود.
همیشه محو انحنای جذاب بدن و پوست براقش می شد و آرزوی لمس...
جلو رفت. سلام کرد. جوابی نشنید.نگاهش کرد.چشماش پر شد از برق خیره کننده و وسوسه.....
ناخواسته بغلش کرد و
با تمام وجود بوسیدش...
معشوق تکونی خورد
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 18:57 توسط بهنام
|