در لا به لای گندم زار های پر تحرک موهات داشتم شاخه های زمرد ش را شونه میزدم.

همین طور که داشتم تو چشمه زلال چشمات به انعکاس ستاره های آسمون نگاه می کردم

ناگهان متوجه برق خاصی شدم ، کمی بهش دقت کردم و دیدم تو چشمات داره مثل  دو تا

مروارید سفید می درخشه. سعی کردم برشون دارم و وقتی گرفتمشون دیدم اون مروارید ها

قطره های اشک چشماته ، ازشون ترسیدم چون دلیل وجودشون رو تو ساحل زیبای صورتت

نمیفهمیدم.

خیلی تلاش کردم و وقتی دیدم ساحل خوشحالیه من هم از شوق دیدنش به اشک سلام کردم.

حالا هم خیلی دلتنگش هستم و دارم از دوریش خیلی آشفته میان ریشه های برآمده از کف خاک

در لابه لای صداهای نامعلوم بی صفت به دنبال رد پایش میگردم تا که شاید او را بیابم