غم عالم برای این دل کوچک چه بسیار است

چنان ویرانه گشته گوییا کوهی ز آوار است

هوا غمگین

زمین غمگین

سپهری ژرف و

بس سنگین

مگر جغدی بر این کاشانه بنشسته

تمام روز و شب بیدار و هشیار است

خداوندا خداوندا

مرا لختی دگر آرامشی صبری

نهال خوب امیدی ببخشا و

از این ظلمت رهایی ده

چه تاریک است و بی وزن

همه درد و صداهای پریشانی

درون این خراب آباد

ای ناباور دور از غم و اندوه

یک دم هم نمی مانی

یمی خواهم بیندیشم که طوفانی ز نفرتها و نفرینی

نمی خواهم بدانم تو همان ایمان و آیینی

اگر آنی وگر اینی

برای قلب من

زیبا ترین رویای شیرینی!