...تندر عشق
گر که مجنون ز غم دوری دلدار گریست لیلی اندر غم آن یار وفادار گریست
عشق آدم که زد آتش به پر پروانه سوخت شمع از غم و شب زار گریست
گرد غم تا که بر اوراق مزامیر نشست در نوا آمد و با ناله ی مزمار گریست
جغد ویرانه نشین سوخت چودرآتش غم همه شب تا به سحر بر لب دیوار گریست
تندرعشق چو دردشت شب آمدبه فغان ابرهجران به سرا پرده ی رخسار گریست
دام هجران و وصال از نظر عشق یکیست هر که گردید در این دام گرفتارگریست
گر فغان کرد و ز هجران و جدایی بلبل گاهی ازجلوه ی معشوق به گلزارگریست
داغ حسرت از آن روز به دل لاله بماند که زغم تیشه ی فرهاد به کهسارگریست
چرخ گردون نگذارد که کسی شاید زیست هرکه خندید به شب روز به ناچار گریست
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 20:34 توسط بهنام
|